حكيم ابوالقاسم فردوسى
261
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
سرافراز كىخسروش نام كن * بغم خوردن او دل آرام كن چنين گردد اين گنبد تيز رو * سراى كهن را نخوانند نو ازين پس بفرمان افراسياب * مرا تيره بخت اندر آيد بخواب ببرّند بر بىگنه بر سرم * ز خون جگر بر نهند افسرم نه تابوت يابم نه گور و كفن * نه بر من بگريد كسى ز انجمن نهالى مرا خاك توران بود * سراى كهن كام شيران بود برين گونه خواهد گذشتن سپهر * نخواهد شدن رام با من به مهر ز خورشيد تابنده تا تيره خاك * گذر نيست از داد يزدان پاك بخوارى ترا روزبانان شاه * سر و تن برهنه برندت به راه بيايد سپهدار پيران بدر * به خواهش بخواهد ترا از پدر بجان بىگنه خواهدت زينهار * بايوان خويشش برد زار و خوار و ز ايران بيايد يكى چارهگر * بفرمان دادار بسته كمر از ايدر ترا با پسر ناگهان * سوى رود جيحون برد در نهان نشانند بر تخت شاهى ورا * بفرمان بود مرغ و ماهى ورا ز گيتى بر آرد سراسر خروش * زمانه ز كىخسرو آيد به جوش ز ايران يكى لشكر آرد بكين * پر آشوب گردد سراسر زمين پى رخش فرّخ زمين بسپرد * بتوران كسى را بكس نشمرد بكين من امروز تا رستخيز * نبينى جز از گرز و شمشير تيز برين گفتها بر تو دل سخت كن * تن از ناز و آرام پردخت كن سياوش چو با جفت غمها بگفت * خروشان به دو اندر آويخت جفت رخش پر ز خون دل و ديده گشت * سوى آخُر تازى اسپان گذشت بياورد شبرنگ بهزاد را * كه دريافتى روز كين باد را خروشان سرش را ببر در گرفت * لگام و فسارش ز سر برگرفت به گوش اندرش گفت رازى دراز * كه بيدار دل باش و با كس مساز چو كىخسرو آيد بكين خواستن * عنانش ترا بايد آراستن ورا بارگى باش و گيتى بكوب * چنانچون سر مار افعى به چوب از آخُر ببُر دل بيكبارگى * كه او را تو باشى بكين بارگى دگر مركبان را همه كرد پى * برافروخت برسان آتش زنى [ گرفتار شدن سياوش به دست افراسياب ] خود و سركشان سوى ايران كشيد * رخ از خون ديده شده ناپديد چو يك نيم فرسنگ ببريد راه * رسيد اندرو شاه توران سپاه سپه ديد با خود و تيغ و زره * سياوش زده بر زره بر گره بدل گفت گرسيوز اين راست گفت * سخن زين نشانى كه بود در نهفت سياوش بترسيد از بيم جان * مگر گفت بدخواه گردد نهان همى بنگريد اين بدان آن بدين * كه كينه نبدشان بدل پيش ازين ز بيم سياوش سواران جنگ * گرفتند آرام و هوش و درنگ چه گفت آن خردمند بسيار هوش * كه با اختر بد به مردى مكوش چنين گفت زان پس بافراسياب * كه اى پر هنر شاه با جاه و آب